تبليغاتX
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

سلام بر رفیقان همیشه همراهم ...

وب نوشتهای من، امروز بی هیچ ادعایی یک ساله شد!

و چقدر زود گذشت!

 

به یاد آنها که دل تنگشان بودم آغاز کردم و با خاطره آنها این کلبه را رها می کنم تا همیشه یک ساله بماند!

شاید این بار ققنوس 

سلام و خداحافظ

   

                              

 

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار، که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام و سحر چه کنم
با غم تو

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم...

خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  85/09/30ساعت 16  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

باز هم قراری دیگر با او

من او

تا انقلاب با هم بودیم و در فکر نوشیدن یک قهوه یا یک طعم داغ؛ و به دنبال یک تکه جا که گرممان کند!

آخر هوای انقلاب این روزها بس ناجوانمردانه سرد است!

من بودم و او

نوشیدنی سیاه را از خاطر بردیم و گفتیم تا در انقلابیم کمی دنیا را روشنتر ببینیم! باز هم نشد!

حس می کنم حتی نوشیدنی را هم دوده گرفته بود! اولش تنها مخلوطی از تیرگی و سپیدی بود اما به ته لیوان که رسیدیم چیزی جز سیاهی ندیدیم!

درست مثل انقلابی که به آزادی ختم شد! آزادی ای که طور دیگر معنایش کردند!

دخترک مقابل همه ایستاده و به قیمت یک نخ سیگار، عرف را خریده بود تا دود کند و به هوا بفرستد که بگوید مقابل نامحرمان آزادم!

و بود...!

و ما تنها نگاهش کردیم! آدم های رنگی با هزاران طرح من در آوردی از کنارش رد می شدند و هیچ نمی گفتند!

می دانید چرا؟!

چون آنها امروز به این رنگ بودند و فردا شاید، خود هم، رنگ دختر را می گرفتند!

ما هم هیچ نگفتیم! شاید ما هم قرار بود رنگی شویم!

هر چه بود گذشت!

گرم شدیم ...

بیرون زدیم...

و رهسپار...

 

 

این بار درست نقطه مقابل دانشگاه بودیم!

سعی می کردیم تا بخار دهان را بازدم نکنیم تا گرما را در هوای سرد انقلاب به راحتی از دست ندهیم.

می گذشتیم از کنار آدمیان، بی آنکه بدانیم در چند قدمی ما پسرکی روی دانشش پهن شده تا شاید کسی فهمش را ندزدد!

اما او تنها به خاطر سرما خود را در آغوش کتابش گرفته بود.

و کنارش آدمیان را می کشید نه به تصویر که به وزن!

و بابت قافیه آدمیان صد می گرفت!

خواستیم تا او را خاطره کنیم با یک عکس، اما جبهه گرفت!

گرچه نمی توانست خود را از صفحه روزگار محو کند که دیگر رنج را، در این سرما نبیند، اما از ما خواست که او را تصویر نکنیم!

پسرک را خطاب کردم، چرا؟

گفت: چرا همه می خواهند مرا در حافظه گوشی هایشان داشته باشند!

شاید نمی دانست که او نمونه ای از رنج دوران است!

پسرک چه گناهی داشت! طعم انقلاب را نچشیده،  اما رنج سرمای این انقلاب را به جان خریده بود.

گفتم کارت زیباست!

دیگر هیچ نگفت!

پز آمد و حتی قیافه ای گرفت تا تصویرش کنیم!

او عکس گرفت!

و ما رفتیم...

اما هنوز هم در این فکرم که چرا بساط مشقش را مقابل دانشگاه پهن کرده بود!؟

شاید دلش هوایش انقلاب کرده ! انقلابی که خود دستخوش آشوبی ناخواسته شده است!

این را تو بگو...!

البته او چیز دیگری می گوید ...

 

+ نوشته شده در  85/09/21ساعت 22  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

مدتی است که دیگر انقلاب تمام شده و کم گذرم به آن حوالی می افتد مگر به  قراری باشد که هر از چند گاهی آن هم دانشگاه برای من و او زنده می کند!

تقریبا هر هفته نرده های دانشگاه تهران در غروب تاریک انقلاب تکیه گاه ما می شود و با هم می گوییم از آنچه که در جمهوری گذشت!

 جمهوری هنوز پسوند اسلامی بودن خودش را دارد اما به واقع که اسلامی در هیچ جای آن دیده نمی شود ....

همین چند روز پیش پسرک فال فروش طرح دوستی می ریخت تا سرنوشت زندگی مرا به قول خودش صد بفروشد تا برای خود زندگی بخرد....

و چقدر تلخ سرنوشتمان را معامله کردیم!

و اين تنها بخشي از داد و ستدهايي است كه هر روز مردم با خريدن دل يكي و با شكستن دل ديگري انجام مي دهند و نمي دانند كه چه مي كنند...

اينها را هم گفتم كه بدانيد هر چند اين روزها از انقلاب فاصله گرفته ام اما جمهوري هم دست كمي از ان ندارد و اتفاقات شايد چند برابر و شايد بدتر در انجا مي افتد و ...

اي كاش زماني مي رسيد كه غفلت اين مردمان از زندگي، پايان مي يافت!!!

همزباني نيست تا برگويمش

راز اين اندوه وحشتبار خويش

بيگمان هرگز كسي چون من نكرد

خويشتن را مايه ازار خويش

 

+ نوشته شده در  85/09/18ساعت 12  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود

دلم می خواست دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

از این خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

دلم می خواست دست مرگ را، از دامن امید ما کوتاه می کردند!

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند

صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند

دلم می خواست....

....

ای کاش این آذر سیاه هیچگاه به نیمه نمی رسید و هیچ گاه هیچ پرنده ای حتی از نوع  پولادش سقوط نمی کرد که پرنده جایش همیشه در آسمان خداست!

او دیگر نمی آید هانیه من!

گریه نکن! که حتی اشک های تو اگر دریا هم شود دل این آدمیان به درد نمی آید!

که اگر دردی احساسشان را جریحه دار می کرد، اکنون تو در میانشان در جستجوی پدر نبودی!

 

کودک همسایه خندان روی بام

دختران لاله خندان روی دشت

جوجگان کبک خندان روی کوه

کودک من: گریان روی سنگ قبر

....

هانیه زود با بهشت زهرا آشنا شد و چه آشنایی تلخی!

 

هانیه جان این ماه برای توست و برای تو که یک سال در حسرت آغوش گرم پدر بودی و شب ها را چشم به راه پدر می نشستی ...

حتی نمی توانم یک شب بدون حضور پدر را بفهم و نمی دانم این یک سال بر تو چه گذشت ؟!!!

 

نمی دانم تا چند سال دیگر وقتی در کتاب فارسی می خوانی بابا آب داد از دست که آب می گیری!؟

وقتی می خوانی که آن مرد سوار بر اسب در باران آمد، از مرد و از نامرد چه تصوری داری!

از اسب چه می فهمی !

حتما که طعم رفتن را بهتر از آمدن چشیده ای و برایت آمدن معنا نخواهد داشت چون تو فقط رفتن پدر را دیدی ...

و پس از یک سال رفتن را دوباره تجربه می کنی...

عروج آسمانی پدرت بر تو مبارک

بخند که دنیا از آن مردان خداست ...

 

بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

قصه سیاه مردم زمین

بسته خواب ناز تو

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

شب بخیر کوچکم

امشب سید برای تو از آن سوی دشت ها لالایی می خواند بخواب ... آرام بگیر

 

+ نوشته شده در  85/09/10ساعت 11  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

نقاشی می کشید ...

پنجره های خانه نقاشی را به روی ادمیان بسته بود. چادر سیاهی بر سر مادر انداخته و آسمان بالای سرش را خاکستری کرده بود.

دنیای او به همین خلاصه می شد. خانه ، مادر و یک آسمان خاکستری! بدون حضور پدر!

 

روزهایش را زیر این آسمان خاکستری به شب می رساند و وقتی شب می شد، به زیر چادر مشکی مادر رفته و هق هق می کرد.

دنیایش سیاه شده بود. آوای کلاغ ها را که می شنید گوش هایش را می گرفت

زندگی بر او سخت می گذشت...

 

 

مدت هاست که دیگر زبانش به نام پدر نمی چرخد

مدت هاست که عروسک فرنگی او را به بازی نمی گیرد

مدت هاست که میمش مثل مادر است نه محبت پدر

مدت هاست که تقاطع زندگی او را در خود گرفتار کرده است.

مدت هاست که می گوید امیر خانه ما را که کشت؟

مدت هاست که رویایش چون چشمانش همیشه خیس است

مدت هاست که سه جلد ستاره را باطل کرده اند

مدت هاست که چون شوریده ای به خود می گردد

یادش می آید  که عصر یکی از جمعه ها چند کیلو خرما برای تدفین پدر خرید...

یادش می آید که سرود تولدش بدون کف زدن های پدر به اخر رسید 

مدت ها خواهد گذشت تا او پانزده ساله شود و ترانه نبود پدر را سر دهد

مدت ها خواهد گذشت و  پرده ی زندگی هر روز حادثه ای تازه را برای او تعییر کند اما زندگی او همچنان بدون پدر خواهد بود.

تنها می گویم پدرش را یک حادثه از او گرفت...

می گویند سی یکصد و سی

پرنده آهنی که سقوطش موجب عروج ده ها پرنده شد...

هانیه تنها چهار سال دارد ...

 

+ نوشته شده در  85/08/30ساعت 18  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 
 

خوبه كه آدم يه ذره ساختار شكن باشه

مثلا به جاي اينكه بره توو وبلاگ طرف بهش تبريك روز تولدش را بگه، 

توو وبلاگ خودش يه جشن تولد توپ واسه رفيقش بگيره!!! 

 

 

با هفت آسمون پر از گلاي ياس و ميخك

با صد تا دريا پر اشتياق و عشق و پولك

يه قلب عاشق با يه حس بيقراري كوچك

فقط مي خواستم بهت بگم تولدت مبارك

 بنت الهدي عزيزم تولدت مبارك

اينم كادوي روز تولد

http://i4.tinypic.com/10wshmu.jpg

 

+ نوشته شده در  85/08/27ساعت 10  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

سلام صبای من

مدت ها بود که برایت هیچ دل نوشته ای نداده بودم.

 

اما حاضرم تمام کاغذهای مچاله شده را شاهد بگیرم که بارها تمام حسم را به کار گرفتم تا بر رویشان از تو بنویسم، اما آنها طاقت نیاوردند و تا قلم بر رویشان رفت انگار تیر بر قلبشان خورده و ...

می دانستند که من چه می خواهم بگویم و می دانستند که اگر مچاله نشوند حتما غرق باران چشم من می شوند...

صبای من این آخرین نامه مرا روی برگی از برگهای دل بپذیر و دیگر یاد من نکن و حتی در خواب هم به سراغ من نیا!

به یادت خواهم بود و به یادم نمان تا همیشه ...

 

 

همه جا سکوت بود

و دنیا چون همیشه ...

هوا هم ناجوانمردانه سرد

و او تنها مرا می خواند

و من خسته

دست و پا بسته

دل شکسته

افکاری از هم گسیخته

زنجیر زندگی از هم گسسته

خواندمش...

سلام بر اولین و آخرین عشق

سلام

سلامم را تو پاسخ گو

....

زندگی با تو برایم چون آب

و بی تو چون سراب

با عشق تو داغ

و بی عشق تو ...

با حضور تو گرم

بی حضور تو سرد

با نگاه تو ...

و من تا همیشه تو را ستودم

بیدان مجنون را قسم که سایه سار حضور تو بودند

و اقاقی ها را شاهد

که غنچه هایی از عشق به زیر پایت شکفتند

و دنیای بی وفا را متهم

که در دادگاه ما شهادت دروغ داد

و عشق تو را پوچ دانست

 

و ما را به هیچ و پوچ بر دار زندگی اعدام کرد

 و حال می گذرد آن روزها

و تو هنوز هم صبای منی

و اولین و آخرین عشق

پس از یاد ببر روزهای تلخ را

و به خاطر بسپار که زندگی همیشه زیباست

حتی اگر تو را بر خود دار زند

اما مرا از یاد ببر ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/08/21ساعت 19  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

 

خسته ام !!!

کاش آرامش این دریاچه کوچک

مرا چون آسمان

چون یک بهانه

فرا حواند

به سوی...

+ نوشته شده در  85/08/17ساعت 23  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

اين انقلاب هم، ديگر شور انقلاب ندارد! تنها اسمي است كه در ته پستوي خاطرات باقي مانده و هر از گاهي اگر كسي دل تنگ شود، تنها نامي از آن برده و خودش را راضي مي كند!

اين روزها كسي وقت دل تنگي هم ندارد!

انقلاب ديگر كسي را دل تنگ نمي كند!

انقلاب ...!

هر روزش برايم تداعي كننده رنج ملتي است كه آن روزها شايد اگر مي دانستند اين روزها را در پيش دارند ....

دنيا خيلي بي رحم است و بي رحم تر آدم هاي اين دنيا!

چقدر آدم ها عوض شده اند...

چقدر رنگ دنيا تغيير كرده است!؟

زندگي را براي خودشان رنگي و براي اين ملت سياه كرده اند!

 

 

يك بار هم نشد كه از پل هوايي به مردم كه نمي دانم به دنبال چه هستند نگاه كنم!

اما آنها هر روزشان همين است و براي همين من و تو را نمي بينند!

از كنارم و از كنارشان مثل هاله اي سياه رد مي شوم!

تا به فلسطين برسم، شايد ده ها بدبخت را كنار و گوشه اين خيابان مي ببينم!

عروسكاني كه ادكلن مي فروشند!

و خيمه شب بازاني كه اين روزها يك لوح به دست گرفته و افشاي حقيقت مي كنند!

اينجا بازار سياه شوكت است!

زندگي آن دختر بازيگر تنها به قيمت يك سه با دو صفر، به راحتي آب خوردن به من و تو فروخته مي شود!

و بازار داغي كه اين روزها براي ريختن آبروي ملت، حتي جمعه هم نمي شناسد!

پس كجايي تا ببيني كه در خياباني كه به نام مقدس توست، پسري از سرما مي لرزد و مي گريد!

نمي دانم چه شد كه به سراغش رفتم! هق هق مي كرد! و خود را در آغوش گرفته بود تا سرما او را ندزدد!

در دنيايي كه يك كلاش صد و بيست ميليارد مي خورد و تا مدتها آب از آب تكان نمي خورد، اين پسر غم آدامس هاي از دست رفته اش را دارد!

ماموران شهرداري دل كوچك او را شب جمعه سوزاندند! و بازار كوچكش را ربودند!

او! امشب، هم غم نان دارد وهم غم سرما!

و تنها چون دستش خالي شده و ريالي ندارد كه اثبات كند امروز دندان هاي چند نفر را روي هم ساييده است، بايد يك شب كامل در خيابان وليعصر و در ميان مردمان بي عاطفه بگذراند!

واقعا بايد به اين زندگي خنديد!

زيبا گفته است كه خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است!

چقدر دوست دارم هوايي تازه بخورم وقتي كه ديگر حال و هواي انقلاب ندارم!

 

 

+ نوشته شده در  85/08/11ساعت 20  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 

روی زنگ در پروژه روز سوم نوشته شده بود!

من و سمانه، رفیق فابریک و البته عکاس آن لاین من(!) وقتی به طبقه بالا رسیدیم، با اولین چهره ای که روبرو شدیم، همین محمد حسین خان لطیفی بچه محلمون بود!

اول که اصرار رو ابرام، که باید ناهار بخوری! به هر حال بچه محل ها هوای هم را دارند دیگه!

و از اونجایی که اهل تعارف نبودم و ناهار خورده بودم دعوتشان را لا لبیک گفتم!

قسم داد به جون مادرم که وای به حالت اگر غذا نخورده باشی!

خلاصه خودش رفت که مثلا فریضه غذا خوردن را تمام و کمال، به جا اورد. رفتن همانا و زیر پای ما علف سبز شدن همانا!

وقتی بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه تاخیر اومد برای مصاحبه، گفتم آقای لطیفی ما مزاحم نمی شیم موندیم که ازتون خداحافظی کنیم و بد بریم!

گفت مگه می شه ! اصلا امکان نداره! باید بشینی باهات مصاحبه کنم.

خلاصه اول شروع کرد از محله و خاطرات دوران انقلابش گفت و بعد هم از دست گلی که توو پیروزی به اب داده بود.

می گفت انتهای خیابان پنجم یه فیلم جنگی می ساختیم که مال مجتبی راعی بود . قرار بود یه هلی کوپتر اون حوالی روی زمین جا خوش کنه که هنوز نرسیده پایین، یهو تمام شیشیه های خونه های اطراف ریخت و...

خلاصه که من کارگردانی به مرام لطیفی ندیدم !

با اون همه کارش یک ساعت تمام فقط و فقط به خاطر تاصب رو محله اش با من حرف زد.

در مورد صاحبدلان هم عرایضی چند داشت که در اینده ای نزدیک روی وب خواهد رفت.

در مورد پوریا پورسرخ حرف می زدیم که یهو سر و کله اش پیدا شد. اومده بود که گریمش را نشون بده و بره!

یک خبر خوب اینکه لطیفی جمعه میره آبادان تا با بروز ارجمند، پوریا پورسرخ . باران کوثری روز سوم را کلید بزنه!

فکر کنید که پوریا لهجه آبادانی بگیره!!!

خلاصه که گویا حضور پوریا و باران در اثار لطیفی داره همیشگی می شه! خدا بداد برسه!

+ نوشته شده در  85/08/08ساعت 11  توسط سیده زهرا جعفرآبادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
در این دیار
سعی می کنم بنویسم با آنکه می دانم نوشتن در دنیای امروز سخت است. می نویسم با آنکه می دانم نگه داشتن حرمت قلم سنگین است. می نویسم چون می دانم در پس این آسمان مه گرفته ستارگانی هستند که به امید ما می درخشند.

نوشته های پیشین
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
گروه ها
Click here to join Xsearch
عضو گروه شويد
خبرگزاری ها
ايسنا
فارس
ايرنا
مهر
ايستنا
ايسكانيوز
خورشيد
آفتاب
انتخاب
بازتاب
فردانيوز
الف
بازنگار
لينکدوني بروبچ
یادداشت های من
دست نوشته هاي ضايع نويس
موسي و به همين سادگي
متهم در دادگاه رسمي
شبهای روشن مریم
يادداشتهاي حنيف
مریم مهتدی
مدادهاي شكسته سعید شمس
افق آزادی شکری
سید وحید حسینی
حسن عليزاده
نيما
محمد عكاف
اسماعیل
فاطمه ابطحی
هاله ميرميري
سجاد نوروزي
حامد صالح آبادی
تولدی دوباره
احسان عربی
محمد جماعت
مریم انجمنی
سارا روشنی
میثم رشیدی
سعید کیایی
ساره
راحیل
مرجان
شهرام
ابربانو
مسیحا
شیدا
حوض فیروزه
مسیحا
نامیان روزگار

فريدون مشيری
احمد شاملو
حميد مصدق
مهدی اخوان ثالث
حسین پناهی
فروغ فرخزاد
شفيعی کدکنی
سهراب سپهری
نادر نادرپور

نوای تنهایی من

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان